داستانهای محلی
بسمه تعالی
دکترفاطمه کمال نژاد*: آن زمان که دسترسی به کتاب آسان شد؛ مردمان گیتی داستانهای نگاشته شده را خواندند و همین حافظه مشترک داستانی، دنیا را به معنای واقعی به دهکده جهانی تبدیل کرد. به طور مثال: همانطور که ما جوجه اردک زشت از هانس کریستین اندرسون را خوانده ایم و با آن داستان خاطره داریم که مردم دانمارک که خاستگاه این داستان است؛ آنگونه خاطره دارند.
داستانهای دیگری چون دخترک کبریت فروش، لباس جدید پادشاه و… و دیگر داستانهای که در کودکی و نوجوانی خوانده ایم .
همه این داستانهای مشترک در حافظه مردمان دهکده جهانی به مدد کتاب است.
اما در این نوشته به داستانهای پرداخته می شود که در هیچ کتابی نگاشته نشده است اما سینه به سینه گفته شده است و در حافظه مشترک جمعی ماندگار شده است و با کمی تخلیص کردن؛ داستان آن را ویژه شهر و دیار خودشان کرده اند. داستانی که در ادامه آورده شده؛ از این دست داستانها است.
یادم می آید؛ وقتی کودک بودم مادربزرگم برایم تعریف می کرد: “در اوز زنی لالَهَ بود ( قابله یا مامای محلی ) که کمک می کرد که زنان باردار راحتتر طفل را به دنیا بیاورند. شبی زن لالَهَ خواب بوده که درب خانه اش را دق الباب می کنند. لالَهَ در را باز میکند و میبیند؛ مردی پشت در است. مرد آمده بود که برای به دنیا آمدن طفلش کمک ببرد. لالَهَ به سرعت چادر می پوشد و همراه مرد میرود. لالَهَ به نزدیک چاه طلا میرسد. مرد به لالَهَ می گوید: “چشم هایت را ببند و آنچه خودتان می گویید؛ نگو.” ( منظورش بسم الله نگو). لالَهَ همانجا متوجه می شود؛ بچه ای که قرار است به دنیا بیاورد بچه از ما بهترون ( جنیان ) است. بچه را به دنیا می آورد. برای برگشت باز چشمهایش را میبندد و وقتی چشم باز می کند در نزدیکی چاه طلا است. مردی که به دنبال لالَهَ آمده بود مقداری ( نار پوست) ( پوست انار خشک شده ) به لالَهَ می دهد. لالَهَ هم نار پوستها را به گوشه چادرش میریزد و گوشه چادر را گره می زند. به خانه که می رسد؛ گره چادر را باز می کند و نار پوستها را در جوغن ( هاون سنگی بزرگ ) می ریزد. و با خودش فکر می کند؛ این چه دستمزدی است که به من دادند؟ نار پوست به چه کاری می آید؟
لالَهَ چون خسته بوده خیلی زود به خواب می رود. صبح که بیدار می شود؛ می بیند نار پوستها به ورق های نازک طلا تبدیل شده است”.
داستان که به اینجا میرسید؛ مادربزرگم ادامه می داد:” بار دیگر که ( آنها ) در پی لالَهَ می روند که بچه شان را به دنیا بیاورد و لالَهَ نمیرود و ( آنها ) هم با لالَهَ دشمن می شوند و لالَهَ را با ( بَلَه ) خودش ( روسری محلی ) خفه می کنند”.
شنیدن این داستان در کودکیم برایم هم منبع ترس بود و هم هیجان. از شنیدنش لذت میبردم و باورش که در اوز اتفاق افتاده برایم قابل انکار نبود.
سالها گذشت. دانشجوی دوره دکتری بودم. برای کاری پژوهشی به جای رفتم. در آن مکان پیرمردی بود که در حال تعریف داستانی بود. اولش به داستان توجه نداشتم اما کمی بعد توجه ام جلب شد و با دقت گوش سپردم. همان داستان بود که مادربزرگم سالها قبل تعریف می کرد. فقط جای ( چاه طلا ) اسم مکانی در یک روستا از توابع میناب در شرق استان هرمزگان بود و به جای نارپوست، گل انار بود. و به جای جوغن گل انارها را در سطل خاکروبه ریخته بود.
باز سالها گذشت. روزی یکی از دوستان صمیمی که از دوران لیسانس دوست بودیم و حداقل روزی یکبار تلفنی با هم در تماس بودیم؛ تماس گرفت. بین گزارش های روزانه اش که روزمرگیهایش و کارهای روزمره اش می داد؛ گفت:” خواهرم چند روز به جزیره هرمز سفر کرده” و بعد هم با اشتیاق گفت:” خواهرم با فلان دوستش در جزیره هرمز کسی رو دیده اند که از مادربزرگش برایشان گفته است”.
او برایشان گفته بود:” مادربزرگش زمانی قابله بوده است و شبی میبرندش که بچه جنها را به دنیا بیاورد. مادربزرگ هم با همان ( لِیسی) ( چادر نمازی که در منطقه جنوب پوشیده می شود) که بر سر داشته؛ با عجله می رود. بچه که به دنیا می آید؛ مقداری برگِ خشک در لِیسی قابله میریزند. برگ خشک ها دستمزد قابله بوده. قابله هم جلوی درب خانه اش برگ خشک ها را از لِیسی می تکاند. چون خسته بوده؛ می خوابد. صبح که بیدار می شود؛ می بیند؛ یکی از برگها که به لِیسی چسبیده بوده؛ تبدیل به طلا شده. قابله درب خانه اش را باز می کند ولی از بقیه برگها که در کوچه و جلوی درب خانه برزمین ریخته؛ خبری نبوده”.
او در ادامه گفته بود” مادربزرگش سالها آن طلا را داشته است”.
هر چه به دوستم می گفتم؛ این داستانی است که در اوز هم بوده است؛ باور نمیکرد. همانطور که من در کودکی پذیرفته بودم او نیز پذیرفته بود؛ که حتما واقعی است و اتفاق افتاده است.
در داستان اوز لالَهَ بعدها بر اثر دشمنی ( آنها ) خفه می شود.
ولی در دو داستان بعدی حرفی از دشمنی و کشته شدن؛ نیست.
برایم جالب بود که این داستان در چندین منطقه مختلف آنقدر شبیه به هم گفته شده است.
داستانهای که هرگز نگاشته نشدهاند؛ فقط سینه به سینه نقل شده است. به وسیله سفر یا مهاجرت آدمها، داستانهایی که در حافظه داشتهاند هم سفر یا مهاجرت کرده است. در سرزمین جدید، بومی سازی شده است و هیچ کس به درستی نمی داند؛ خاستگاه اصلی این داستانها کجاست؟ و یا واقعا اتفاق افتاده است؟ یا زائده ذهن خلاق یک داستانگویی است که شاید سواد خواندن و نوشتن هم نداشته است؛ و فقط خلاقیت در پردازش داشته است که داستان را برای هر شنونده ای باورپذیر کرده است. و اثبات داستان بودنش؛ سخت است. همانگونه که انکار و غیر قابل باورپذیری اش که چنین اتفاقی نیفتاده است؛ برای مردمان سخت است.
*: پژوهشگر، نویسنده وعضو خانه مطبوعات و رسانه شهرستان اوز
لینک کوتاه:
احسنت، دیدگاه شما کاملا درست و زیبا است، چاه طلا در اوز داستانهای مختلفی دارد و این داستان هم در اوز به شکلهای مختلفی، روایت شده است، بعضی می گویند آن لاله رو کور کرده اند، یا لباسش را میدزدیدند ووووو و در ادبیات جنوب روایتهای مختلفی دارد.
مثل هیشه عالی و خواندنی خانم دکتر عزیز
به هر گونه که باشد ورود نویسندگان هر بخش از کشور به وِیژه نویسندگان شهرستان اوز اکسیژن برای نفس کشیدن فرهنگ این شهرستان خواهد بود. لار، گراش، اوز، خنج و همه شهرهای بخش لارستان در گستره فرهنگ پیشینه ای ژرف دارند.پژوهشگر و نویسنده اوزی دکتر فاطمه کمال نژاد با قلم ارزشمند خود بی گمان از بیله همین شیرزنانی است که به جای گرز گُردآفرین ها، قلم به دست در تلاش ساختن فرهنگ بومی خود می باشد. خوشبختانه زنان ایران مایه بسی سرافرازی شده اند . در میدان های ورزشی با درو کردن مدال های رنگارنگ گل سر سبد زنان غرب… ادامه »
از لطف و توجه دوستان بزرگوار سپاسگزاری می کنم . همواره پیروز باشید
داستانی زیبا و پراز پیوندهای مشترک ،وبسیار شبیه به داستانهای سفر سندباد ،
من این داستان را در بچگی از مادرم شنیده ام.. اما نسخه ای که من شنیده ام نسخه جنوبی آن بود و بجای پوست انار خشک،پوست پیاز بود. شنیدن این داستان و چندی داستان های فولکلور دگر باعث شد که من علاقه تازه ای به چنین موضوعات هیجان انگیز در خصوص زار، گازی ها و… پیدا کنم.. خواندن دوباره این مطلب همان حس را دوباره در من زنده کرد. با تشکر از قلم خانم دکتر کمال نژاد عزیز