روحیات ما ایرانی ها”
[قسمت سوم، غلو ، دروغ گفتن و دروغ شنیدن ]
سید محمد هاشمی
یکی از پدیدههای قابل تأمل در فرهنگ اجتماعی ما، رابطه پیچیدهای است که با «دروغ» داریم؛ نه فقط دروغ گفتن، بلکه گاهی دروغ شنیدن و حتی ترجیح دادن آن بر حقیقت.
می گویند، یکی از سخنانی که در کتیبههای داریوش آمده است،درخواست برای در امان ماندن کشور از «دشمن، خشکسالی و دروغ»است.
در کتیبههای هخامنشی، دروغ صرفاً یک خطای اخلاقی فردی تلقی نشده، بلکه تهدیدی برای نظم و امنیت جامعه دانسته شده است.
داریوش در کتیبههای خود بارها از «دروغ» بهعنوان عاملی برای برهم خوردن نظم کشور یاد میکند.
البته سخن گفتن از «دروغگویی ایرانیان» نباید به این معنا باشد که دروغگویی صفتی ذاتی یا ژنتیکی ایرانیان است. هیچ ملتی ذاتاً دروغگو نیست. رفتار انسانها بیش از آنکه محصول نژاد و ملیت باشد، تحت تأثیر تربیت، ساختار اجتماعی، شرایط تاریخی، میزان اعتماد عمومی، امنیت روانی و پاداش و هزینهای است که جامعه برای راستگویی و دروغگویی تعیین میکند.
با این حال، در فرهنگ و ادبیات ما نمونههایی وجود دارد که نشان میدهد غلو، داستان پردازی و آمیختن حقیقت با خیال سابقهای طولانی دارد.
حتی در متون تاریخی و ادبی، گاه چنان داستانهایی درباره بزرگان، عارفان و شخصیتهای مشهور نقل شده که مرز میان واقعیت و افسانه تقریباً از میان رفته است.
برای نمونه، در حکایتی مشهور از دیدار بوعلی سینا با ابوالحسن خرقانی، داستانهایی از جمله آمدن شیخ با شیری که هیزم بر پشت اوست و سپس بازگشت تبر به دست شیخ، نقل میشود؛ داستانی که در روایتهای عرفانی برای نشان دادن مقام معنوی و کرامات شیخ به کار رفته است.
از منظر ادبی و عرفانی، چنین حکایتی میتواند تمثیلی، نمادین یا آموزشی باشد و الزاماً ادعای تاریخی محسوب نشود.
اما مسئله از جایی آغاز میشود که چنین روایتهایی، بدون توجه به ماهیت ادبی و افسانهای آنها، نسل به نسل نقل شوند و سرانجام بهعنوان «واقعیت تاریخی» پذیرفته شوند.
این پدیده را در بسیاری از فرهنگها میتوان مشاهده کرد، اما در فرهنگ ما نیز نمونههای فراوانی از مبالغه درباره شخصیتها، پهلوانان، عارفان، پادشاهان و حتی رویدادهای تاریخی وجود دارد؛ بهگونهای که گاهی قهرمان واقعی دیگر کافی نیست و باید از او موجودی تقریباً خارقالعاده ساخته شود.
رستم باید چنان نیرومند شود که با موجودات افسانهای بجنگد؛
عارف باید چنان کرامت داشته باشد که قوانین طبیعی در برابر او تغییر کنند؛
پادشاه باید چنان بزرگ و باشکوه توصیف شود که ضعفها و خطاهای انسانی او ناپدید شوند.
این همان جایی است که «غلو» از ادبیات عبور میکند و وارد حافظه جمعی میشود.
اما شاید بخش مهمتر ماجرا این نباشد که چه کسی این داستانها را ساخته است؛ بلکه این است که چرا ما آنها را باور کردهایم؟
انسان معمولاً به چیزی که با آرزوها، باورها و پیشفرضهایش هماهنگ باشد، آسانتر اعتماد میکند.
یک خبر عجیب، یک داستان خارقالعاده یا روایتی که قهرمان مورد علاقه ما را بزرگتر و شگفتانگیزتر نشان میدهد، ممکن است بسیار جذابتر از یک حقیقت ساده و معمولی باشد.
به همین دلیل، گاهی در جامعه ما «خوب بودن» با «خوب دیده شدن»، و «بزرگ بودن» با «بزرگ جلوه دادن» اشتباه گرفته میشود.
در چنین فرهنگی، انسان ممکن است به جای آنکه بگوید «نمیدانم»، داستانی بسازد؛ به جای آنکه واقعیت را همانگونه که هست بیان کند، آن را بزرگتر و زیباتر کند؛ و به جای پذیرفتن یک حقیقت ناخوشایند، روایت دلپذیرتری را انتخاب کند.
اینجا دیگر مسئله فقط «دروغگو بودن» نیست؛ مسئله، ضعف فرهنگ حقیقت جویی است.
جامعهای که در آن شنونده به سخن اغراقآمیز بیشتر از سخن دقیق و مستند توجه میکند، ناخواسته به تولیدکننده دروغ و غلو نیز پاداش میدهد.
دروغگو فقط زمانی قدرتمند میشود که شنوندهای آماده برای باور کردن داشته باشد.
از این منظر، باید میان دو پدیده تفاوت گذاشت:
دروغ گفتن یعنی آگاهانه خلاف واقع را بهعنوان حقیقت عرضه کردن؛
اما افسانه و ادبیات میتواند با آگاهی از غیرواقعی بودن، برای آموزش، سرگرمی، معنا دادن یا انتقال یک ارزش ساخته شود.
مشکل زمانی پدید میآید که افسانه را تاریخ، غلو را واقعیت و آرزو را حقیقت تصور کنیم.
شاید یکی از مهمترین نیازهای فرهنگی جامعه ما، پرورش نسلی باشد که بتواند میان «شنیدن»، «باور کردن» و «دانستن» تفاوت بگذارد.
هر چیزی که زیاد نقل شده، لزوماً درست نیست؛
هر چیزی که قدیمی است، لزوماً تاریخی نیست؛
هر چیزی که درباره بزرگان گفته شده، لزوماً واقعیت ندارد؛
و هر چیزی که دوست داریم حقیقت داشته باشد، الزاماً حقیقت نیست.
جامعهای که حقیقت را دوست دارد، باید بتواند حتی درباره قهرمانان، باورهای محبوب و داستانهای شیرین خود نیز سؤال کند.
شاید بلوغ ف
رهنگی از جایی آغاز شود که به جای پرسیدن «چه داستان زیبایی است؟»، بپرسیم: «آیا واقعاً چنین اتفاقی افتاده است؟»
و شاید مبارزه با دروغ، فقط مبارزه با «دروغگو» نباشد؛بلکه مبارزه با نیاز خودمان به شنیدن دروغهای شیرین، غلوهای دلپذیر و قهرمانان افسانهای نیز باشد.
زیرا دروغ فقط زمانی در جامعه ریشه میدواند که هم گویندهای برای ساختنش وجود داشته باشد و هم شنوندهای برای باور کردنش.
به عبارتی گاهی انسان حقیقت را نمیخواهد؛ چیزی را میخواهد که با باورها، منافع یا تصویر مطلوبش از خودش و جهان سازگار باشد.
در چنین شرایطی، سخن خوشایند میتواند از سخن راستین باورپذیرتر شود.
شایعهای که احساسات ما را تحریک میکند، ممکن است بسیار سریعتر از یک واقعیت پیچیده و ناخوشایند پذیرفته شود.
اینجاست که یک چرخه اجتماعی شکل میگیرد:دروغ میگوییم چون میدانیم دیگران آن را میپذیرند؛ و دروغ را میپذیریم چون شنیدن آن برایمان آسانتر از مواجهه با حقیقت است.
از منظر اخلاقی، مشکل دروغ فقط این نیست که «حقیقت گفته نشده است»؛ بلکه دروغ، اعتماد را فرسوده میکند.
جامعه بدون اعتماد، ناچار میشود برای سادهترین روابط نیز هزینه بیشتری بپردازد: قراردادهای بیشتر، نظارت بیشتر، کنترل بیشتر، سوءظن بیشتر و در نهایت فاصله بیشتر میان انسانها.
ادامه دارد…
۹ شهریور ۱۴۰۵
لینک کوتاه:
دیدگاه بگذارید