قلمی در بحران…از سری خاطرات یک خبرنگار
امیررضارضایی*
سال ۱۴۰۱ برای من سالی معمولی نبود. سالی که یک محک جدی و اساسی در حیطه خبرنگاری من رقم خورد تا به انتخابی دشوار و سخت، از بین مرز سکوت و نوشتن، یکی را انتخاب کنم…
سالی که به بحران و اعتراضات سال ۱۴۰۱ کشور رسیدیم…
شهریور و مهر و آبان آن سال، ایران درگیر روزها و جریاناتی شد که هیچکس بهسادگی از کنارشان نمیگذشت؛ روزهایی که پس از واقعه تلخ و مرگ مرحوم مهسا امینی، با مسئله چالش برانگیز گشت ارشاد و حجاب اجباری، با حجاب اختیاری شعاردهندگانش، گره خورد و به شعار «زن، زندگی، آزادی» رسید و کشور در تبوتاب و التهاب لحظه ای بود و هر خبر، هر صدا و هر تصویری ، با خود رنگی از بحران را به همراه داشت.
من در آن روزها، بهعنوان خبرنگار مردمی و بازتاب دهنده صدای شفاف و بی سانسور مردم محلی، نمیتوانستم در کناری بی تفاوت بایستم.زیرا تمام پایگاههای خبری مجوزدار در شهرستان و حتی گروههای فعال مجازی ، بطور خودخواسته فعالیتشان را متوقف کرده بودند؛، شاید از احتیاط و شاید هم از این حس که در برابر موجی چنین بزرگ، دیگر قلم کار زیادی از پیش نمیبرد. اما برای من، خاموشی انتخاب نبود. احساس میکردم اگر ننویسم، بخشی از حقیقت، بیصدا میماند و باید قلم استقلال خویش را برای مردم، بار دیگر به محک و آزموندن بسپارم..
از آغاز اعتراضات تا نزدیک به فروکش کردن آن، حدود صد روز، نوشتم و در فضای مجازی و رسانه آفتاب لارستان منتشر کردم… هر روز با حادثهای تازه، با اضطرابی تازه و با روایتی تازه روبهرو بودم. اما در میان همه آن روزها، یک خاطره هنوز هم با جزئیاتش در ذهنم مانده است.
آبان ۱۴۰۱ بود. حوالی ساعت ۱۲ ظهر، خبر انتشار بویی نامطبوع در یکی از مدارس شهر اوز،( مدرسه خوشابی)، به من رسید.. خبر از حادثه ای عمدی به میان آمد..از نوع همان حوادثی که در چندین جای کشور، در اوج بحران و اعتراض مردمی، در مدارس اتفاق افتاده بود…
. بیدرنگ راه افتادم. نه مجوزی داشتم، نه کسی منتظرم بود، اما حس میکردم باید خودم را برسانم؛ چون خبرنگار، اگر به موقع نرسد، بخشی از واقعیت را از دست خواهد داد.
وقتی رسیدم، فضا عجیب بود. دودهای مشکوک، بوی نامطبوع، چهرههای نگران، و بعد هم آمبولانس و نیروهای امنیتی، که یکییکی از راه رسیدند. همانجا بود که فهمیدم ماجرا فقط یک خبر ساده نیست. پس از همان لحظه, شروع کردم به نوشتن..
لحظهبهلحظه، بدون مکث، بدون تعارف و هر چه را میدیدم، به گروهای مجازی می فرستادم… به مردمی که منتظر بودند بدانند در مدرسه چه میگذرد، و به مردمی که حق داشتند شفاف بدانند.
مسئولان مدرسه، ترسیده بودند. حق هم داشتند. اما آن ترس باعث میشد اطلاعات دقیق به من ندهند. با این حال، من همانجا ایستادم…. برای من، رسالت خبرنگاری یعنی همین: ایستادن در وسط ابهام حوادث و تلاش برای روشن کردن گوشهای از حقیقت.
تا نزدیک ساعت ۱۴ همان روز، گزارشهایم با ذکر شماره بندی، ادامه داشت… بعد خودم را به پشت درِ اورژانس بیمارستان امیدوار اوز رساندم. آنجا بود که مانعم شدند و گفتند باید با مقامات امنیتی شهرستان هماهنگ شود. من هم گفتم، تماس بگیرید و بگویید خبرنگار مردمی هستم.
کمی بعد، مسئول امنیتی آقای «ج» تماس گرفت. صدایش آشنا بود؛ مردی که بارها پیش از آن هم سر گزارشهایم با او گفتوگو و حتی جدل کرده بودم..اما مردی فهمیده و همیشه اهل گفتگومداری بود تا تقابل… گفت: «امیرآقا، چه خبره…؟ من اما با همان صراحت همیشگی گفتم که دارم کاری میکنم تا مرجع خبر، همینجا بماند، کنار مردم و در کنار شما.. و به آنسوی مرزها نرود. گفتم اگر چیزی را نادرست نوشته باشم، شما به من دسترسی دارید؛ میتوانید احضارم کنید، بازخواست کنید، و جواب بخواهید. اما به رسانههای آنطرف مرز با خبرهای خودشان که دسترسی ندارید!! هر چه هم دلشان و سیاستشان اقضا کند، می نویسند و گزارش می دهند…من دارم حقیقت را پیگیری می کنم و می نویسم..
آقای ج گفت: «امیرآقا، نیازی نیست، کافیه.» من گفتم: من خبرنگارم، و مردم نگران بچههایشان هستند. اگر ندانند، اگر شفاف نبینند، فردا صدای ماجرا را از جای دیگری میشنوند؛ آنهم شاید با روایتهایی که دیگر بوی واقعیت ندهد!!گفت (نیازی نیست)
گفتم باشه ولی این صداش به بی بی سی و اینترنشنال که رسید و روایت گوناگون که براش ساختند، اونوقت به یاد اصرار من میوفتید.. خداحافظی کردم و رفتم سمت خانه. هنوز به در منزل نرسیده بودم که همان مسئول امنیتی زنگ زد و گفت: «ادامه بده.»
برگشتم به بیمارستان. و تا لحظهای که آخرین دانشآموز از اورژانس مرخص شد، همانجا ماندم و خبر سلامت بچهها را برای مردم مخابره کردم.
آن روز برای من. یک تجربه سخت و دشوار بود؛ تجربهای که نشان داد، گاهی در دل
لینک کوتاه:
دیدگاه بگذارید