شناسنامه ام دروغ می گوید !تا زمانی که امید به زندگی داشته باشیم جوان هستیم
به مناسبت روز جهانی سالمند بود .
حضور در جمع و برگزیدگان فرهنگی همواره با خود آموزندگی، سازندگی و شادابی به ارمغان می آورد، سفر چهار روزه در گروه ۴۳ نفره با عنوان کاروان«توریزد» جدا از آشنائی بیشتر با آداب و سنن مردم یزد و میرات های گرانبهای ایران زمین که در استان یزد به وفور وجود داشت، جمع شاد همراهان خود میراث گرانبهائی بود که به جا گذاشت و همچنان در همان گروه مجازی« تور یزد» ادامه دارد با تشکر از مدیریت انجمن ایران شناسی شارستان و مدیریت تور یزد که این زمینه را خلق کردند استاد تاریخ دانشگاه چمران اهوازکه به زبان ساده و مفید تاریخ را درس داد اضافه می شود که در هرجمع آموزشی می آموزی که انسان می تواند بیاموزد و آموزه ها به ویژه آگاهی ها را به اشتراک بگذارد تا پیوند معنادار با تاریخ، هویت ملی و آگاهی رانهادینه سازد.

در همین سفر جمعی جمعی بیشتر آموختم که سن اشخاص فقط«عدد» است و پیامی را که خود دیدم برای خود نگه نداشتم و به اشتراک گذاشتم که نتیجه آن دریافت خاطره ای عینی از مباززه با نا امیدی که آن را در اختیار خوانندگان قرار داده می شود:
مریم یادگارفرد*:
من مریم یادگارفرد۶۷ ساله از نظر من سن شناسنامه عددی بیشتر نیست تا زمانی که امید به زندگی داشته باشیم جوان هستیم ،جوانهایی را می بینیم نصف ما ویا کمتر سن دارند ولی نا امید وافسرده هستند وهمیشه می نالند از مشکلات زندگی البته آنها هم حق دارند وضعیت زندگی در این سالها وروزهای در کشور ما جوانانمان را پیر کرده است .البته خانواده می تواند خیلی تاثیر گذار باشد من همیشه سعی کردم در خانواده وحتی درکنار دوستان از گرانی ومشکلات زندگی حرف نزنم همیشه بهشون امید میدهم که همه چیز خوب میشود شاید برای بهتر شدن ایران وخاورمیانه به قول استاد کسروی به یک حکومت آخوندی بدهکار بودیم تا به درک بهتر برسیم وجهل وخرافات از بین برود نوه ام که دختری ۱۴ ساله وامسال کلاس هشتم می باشد قبل از رفتن به کلاس اول می گفت من به مدرسه نمیروم چون دوست ندارم مقنعه سر کنم من همیشه بهش می گفتم عزیزم تا اون موقع همه چی درست میشود الان که چند سال از اون روزها می گذرد ودیگر مجبور نیست در بیرون از منزل حجاب داشته باشد خیلی خوشحال است می گوید مادر جون درست می گفتی که همه چی درست میشود الان ما چند پله جلو رفتیم وبعضی از خرافاتها را شکستیم وخدا را شکر دختری قوی ،آگاه به اوضاع مملکت و میهن پرست ،خدا را شکر من امید را در خانواده نگه داشته ایم در خانواده راجع به مسائل کشور صحبت می کنیم ومی گوییم باید همه این سختی ها را بکشیم تا کشوری آزاد وآباد داشته باشیم پس ما هنوز پیر نشده ایم وداریم با پیری مبارزه می کنیم ،ورزش می کنیم ،سعی می کنیم روز به روزعلم های جدید دنیا را بیاموزیم ودر کنارش به فکر سلامتی خودمان هستیم راستی یکی دیگر از مبارزه با پیری این است هر وقت احساس افسردگی به ما دست داد بالاخره ما انسان هستیم و نمی تواند هر روز خوب وخوش باشد مرگ عزیزان ،وهزاران خبرهای ناخوشایند که می تواند ما را از پای در بیاورد ولی من در چنین مواقعی حتما به پزشک روانشناس مراجعه می کنم چون امن تری جایی است که هم خودت را از استرس خالی کنی وهم اگر روانت به دارو نیاز دارد مصرف کنیم ، متاسفانه بعضی ها از رفتن به پزشک روانشناس ابا دارند .من خیلی فعالیت های جسمی وفکری واز خود گذشتگی نه فقط برای خانواده ودوستان هر جا وهر کس نیازی به کمک من داشته همکاری کرده ام ومی کنم. بعضی وقتها می گویم اگر شاید این همه از بدنم کار نکشیده بودم ۲۰۰ سال عمر می کردم 😄ولی هیچوقت پشیمان نیستم چون با همه این کارها ودعای خیر اطرافیان من در سن ۳۵ سالگی تصادف وحشتناکی داشتم که در دقایق اولیه در بیمارستان گفتن قطع نخاع شده وتمام بدنم از دست وسر م وکتفم شکسته بود مدتی بستری بودم شاید باور نکنید بجای آه وناله با یک دست سالم کتاب کلیدر می خواندم .خدا را شکر در آن زمان دکتر رفیع السادات جراح مغز واعصاب تازه به بندر عباس آمده بود ایشان بعد از دیدن عکس گفت ۳ تا از مهره های کمر شکسته ولی من عملش می کنم ۸ ساعت اتاق عمل بودم ایشان اولین بار بود چنین عملی در بندرعباس انجام میداد استخوان از لگنم بر داشت وبه مهره های کمرم پیوند زد و پلاتین از بالا تا پایین کمر برایم گذاشت وبعد هم به مدت ۶ماه از گردن تا باسن گچ گرفتن ومن به مدت ۶ ماه فقط خوابیده بودم حتی اجازه نشستن هم نداشتم ولی امید به خوب شدن در من زنده بود روزی یکنفر به من گفت دیگه عروسی بچه هایت باید روی ویلچر باشی من به او گفتم من خوب میشوم در عروسی فرزندانم چهار دستماله می رقصم. خدا را شکر همینطور هم شد بعد از اینکه گچ کمرم باز شدودکتر اجازه داد بلند شوم وکم کم راه بروم برای درمان کتفم مرا به تهران فرستادند چون دست راستم از کار افتاده بود حتی قاشق هم نمی توانستم به دهانم ببرم. در تهران دکتر وقتی عکس عمل کمرم را دید باور نمی کردند در بندر عباس چنین عملی انجام شده باشد. البته این خاطره سال ۱۳۷۴می باشد من همیشه دعا گو دکتر رفیع السادات هستم خدا نگهدارتون باشد ایشان در شیراز خیابان زند هنوز طبابت می کنند.خدا را شکر دستم نیاز به عمل نداشت ولی به مدت ۱سال فیزیوتراپی می رفتم چون من با این دست خیلی کار داشتم ۵ فرزند داشتم که بزرگترین ۱۸ ساله وکوچکترین ۵ساله خدا را شکر دستم را هم خوب شد ،دوباره به زندگی باز گشتم حتی بعد از ۲ سال دوباره ورزش کردم کوهنوردی رفتم ،کارت خبر نگاری گرفتم در مجله مروارید مهر فعالیت داشتم. در انجمن اهل سنت بندر در کمیته فرهنگی بودم ؛فرزندانم را بزرگ کردم ازدواج کردند نوه دار شدم ۴ تا نوه دارم در بزرگ کردن نوه ها در کنارشون بودم. فشار خون دارم ،تیروئید ،قند خون دارم دارو میخورم مرتب به دکتر مراجعه می کنم، خداوند علم رابرای همین بهمون داده ولی من پیر نیستم با امید زندگی می کنم وسن عددی بیش نیست خدا را شکر اولین نوه ام امسال به دانشگاه رفته ولی من پیر نیستم اینها را نوشتم که بگویم همه چیز مغز ما می باشد وقتی به او گفتیم من هستم ومی خواهم سالم باشم وتلاش می کنم مغز هم به حرف ما گوش می کند پس ما هنوز جوان قدیم هستیم وتا آخرین روز عمرمان جوان خواهیم ماند می دانم خداوند همیشه هایمان را خواهد داشت چون خودش این قدرت را به ما داده که نا امید نباشیم سلامتی وعاقبت بخیری همگی را از خداوند بزرگ خواهانم
*: اوزی ساکن بندرعباس
لینک کوتاه:

سپاسگزارم از آقای خضری که خاطرات من را به اشتراک گذاشتند واقعا ایمان دارم که سن عددی بیش نیست وتا زنده هستیم باید امید وتلاش برای زندگی سالم داشته باشیم هر چیزی که حالمان را خوب می کند که بستگی به علایق فرد دارد سالم وپایدار باشید 🙏🌹🌹